X
تبلیغات
جامانده ي نفرين شده!

جامانده ي نفرين شده!

72

 

 

  کاش میشد برای یکبار هم که شده وقتی التماست میکنم ککهای احساست به

خود زحمت گزیدن دهد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/26ساعت توسط عاطفه |

۷۱

تو زندگیت هرکی میخوایی باش اما..... نفر سوم یه خلوت دو نفره نباش
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/02/24ساعت توسط عاطفه |

۷۰

سلام صب همگی بخیر بلاخره من بعد از چندی و اندی ی سر دارم میرم دانشگاه!!! خداوکیلی یادم رفته شکل و شمایل این دانشگاهو... الان تو سرویس نشستم،ی سرویس با ظرفیت فراتر از انتظار،بجای19تا مسافر،30تا دانشجو سوار شدن که فک میکنم ی تعدادی هم رو سقفن و چن تایی هم دارن دنبال سرویس میدون،خلاصه ی وضیه منم ک اینجا دارم له میشم،بنده خدا خاهر منیره هم ک سرپا وایساده،من موندم این مسیر یک ساعتی رو چجوری میخاد تحمل کنه. درکل میخاستم بگم رسیدگی بشه توروخدا...
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/02/22ساعت توسط عاطفه |

۶۹

من همه چیز را باتو ترک کردم،تورا با چه ترک کنم؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/19ساعت توسط عاطفه |

۶۸

 

    آن که دوستش داشتم نقاش خوبی نبود

 

 اما...

 

       راهش را خوب کشید و رفت...

 

 

    دلگیر که باشی سگش شرف دارد به اینکه

 

   دلت گیر باشد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/16ساعت توسط عاطفه |

۶۷

 

      ارام میگیرم حتی به همین

 

      "صبر کن درست میشود"...

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/02/16ساعت توسط عاطفه |

۶۶

سلامتی اونی که داشت میرفت.... گفتم نرو،نمیتونی فراموشم کنی... برگشت نگام کرد.... گفتم دیدی نمیتونی؟؟؟؟؟؟ گفت ببخشید شما؟...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/28ساعت توسط عاطفه |

۶۵

 

 

            از وقتی از کنار تو رفته ام..

                                       رفته ام.....

 

          و هنوز به خود نیامده ام....

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/01/27ساعت توسط عاطفه |

۶۴

بلاخره زاینده رود هم پس از یک سال زنده رود شد...
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/01/20ساعت توسط عاطفه |

۶۲

امشب ب قول بچه ها بغض دارم در حد لالیگا،یکم اینور و اونورشم زیاد مهم نیس چون داغونم،بیا گفتیم امسال میسازه ولی نساخت... دلم گرفته از همه چی،اینقد گریه کردم ک سرم داره میترکه و هیشکیم نیس بدادم برسه. از ظهر هی اذیت کرد،هی تابلو بازی دراورد ولی فرصت نبود واس ترکیدنش،آخ ک چقد تنهایی بده،تو روح هرچی نارفیقه... بچه ها از صب میرن شرکت و منم بنا ب اون دلیلی ک خودم ازش خبر ندارم نمیرم شرکت... بازم باید از همه دورشم.... دلم گرفته خدای مهربون
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/01/19ساعت توسط عاطفه |

میثم جان واست off گذاشتم
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/01/19ساعت توسط عاطفه |

۶۱

اعتِراف میکُنم بَرای داشتَنَت هیچ کاری نَکَردَم اَمّا بَرایِ فَراموش کَردَنَت هَرکاری می کُنَم... مخاطب خاص دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/15ساعت توسط عاطفه |

۶۰

دِلَم گِرِفتِه....
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/14ساعت توسط عاطفه |

۵۹

میدانم رفته ای.... اما.... منتظر خداحافظی ام نباش، من هرکسی را که به خدا سپردم دیگر پسش نداد...
+ نوشته شده در سه شنبه 1392/01/13ساعت توسط عاطفه |

۵۸

کز کردم کنار بخاری خاموش،من و ی لیوان چایی غلیظ،تلخ تلخ عین روزام... دلم خیلی گرفته،هیشکیم نیس ک دو کلوم باش حرف بزنیم،همه خابن منم کنترل ب دست فقط دارم کانال عوض میکنم. داداشم امروز از مسافرت برگشته... میخاست بره بیرون گفت سوییچ موتورم کو؟دلم براش تنگ شده دو هفتس ندیدمش،کاش ک یکیم دلش واس ما تنگ میشد...
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/01/11ساعت توسط عاطفه |

۵۷

ترکت کرده؟؟؟شبها به یادش گریه میکنی؟؟؟ ناراحت نباش،یه روز تو تنها آرزوی زندگیش. میشی این بدترین انتقامه....
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/01/11ساعت توسط عاطفه |

۵۶

مدتی است زیاد حرف میزنم اما... حرفم را. نمیزنم...
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/01/11ساعت توسط عاطفه |

۵۵

سلام میثم جان خوبی؟ وقت کردی ی سر ب ایمیل و ای دیت بزن....
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/01/11ساعت توسط عاطفه |

۵۴

خدایا کمکم کن...
+ نوشته شده در شنبه 1392/01/10ساعت توسط عاطفه |

۵۳

گاهی وقتها یک شب چند روز طول میکشد....
+ نوشته شده در جمعه 1392/01/09ساعت توسط عاطفه |

۵۲

انصاف نبود رفتنت با خودت باشد فراموش کردنت با "من".....
+ نوشته شده در جمعه 1392/01/09ساعت توسط عاطفه |

۵۱

چه تقدیر بدی است... من اینجا بی "تو" میسازم و "تو" آنجا با او میسازی.....
+ نوشته شده در جمعه 1392/01/09ساعت توسط عاطفه |

۵۰

سلام سلام عید همتون البته با تاخیر مبارک،ببخشید دیر اومدم اخه مسافرت بودمو دسترسی ب نت نداشتم،سال ۹۱ گرچه خیلی سخت گذشت ولی گذشت...میخام امسالو خیلی خوب بسازم،درسته خیلی چیزامو از دست دادم ولی میخام خیلی چیزای جدیدتر ب دست بیارم.اینم بگم دیگه رفتن سمیه واسم مهم نیس ب درک ک رفت.عوضش دوستای بهتری پیدا کردم ک سگشون شرف داره ب هرچی نارفیقه...
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/01/04ساعت توسط عاطفه |

49

 

  تک پرم نماند خیالی نیست

 

  دیگری پرپرش میکند شک نکن...

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت توسط عاطفه |

48

 

بنظر شما باید بخندم یا گریه کنم وقتی رفیق فابریکی ک ۵ ماه بهش اس دادم

و جواب نداد.وقتی بی تفاوت از کنار تموم احساساتم گذشت.وقتی زنگش زدم

و بغض امون حرف زدنم نمیداد.وقتی ب جای اون شوهرش بهم اس داد دیگه ب سمیه

زنگ نزن کاری باهاش نداشته باش... رفیق بازی واسه دوران مجردیش بود...

(۸سال دوستی شد رفیق بازی)

وقتی ب این در و اون در زدم تا سراغی ازش بگیرم بهم گفت تو ابرومو همه جا بردی

گفتی سمیه جوابمو نمیده.وقتی ب خاطرش نرفتم امتحان ریاضی بدم رفتم

در دانشگاوایسادم تا حدقل ببینمش... (اخه فقط این تاریخ امتحانشو میدونستم

...)

الان بهم اس داده بگذار ادم ها تا میتوانند از سنگ باشند

تو از نژاد چشمه باش...

 

 نارفیق بودی برام آهایی رفیق بامرام...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت توسط عاطفه |

47

 

بازهم خیال تو مرا برداشت...

کجا میبرد نمیدانم؟...

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت توسط عاطفه |

46

سلام میثم جان

ادرسی نداشتی ک بتونم جوابتو بدم

مختصر بنویسم ک من از همه چی جا موندم...

دارم شروع میکنم پس دعا کن ک به همه از دست داده هام برسم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت توسط عاطفه |

46

سلام میثم جان

ادرسی نداشتی ک بتونم جوابتو بدم

مختصر بنویسم ک من از همه چی جا موندم...

دارم شروع میکنم پس دعا کن ک به همه از دست داده هام برسم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت توسط عاطفه |

45

 

زمستان را باور نکن...

هوا بی "تو"

سردتر از این حرفهاست...

+ نوشته شده در شنبه 1391/12/05ساعت توسط عاطفه |

44

 

باز هم بغض لعنتی پاپیچ گلوم شد اونقد بزرگ شد که سنگینیش

راه نفس کشیدنمو هم بست.

شده بود اندازه ی بادکنککه تا جایی ک

توان داره فشارو تحمل میکنه ولی ی تلنگر اونو از پا در

میاره.مثه بغض منک خاطرات مثه سوزن حالشو گرفت...

نفسم بند اومد و اشکام جاری...

بازم حق من از این دنیا سهم یکی دیگس

چقد الان دلم ی رفیق فاب میخاستک سر رو شونش بذارم

و های های گریه کنم و اشکامو با دستاش پاک کنه

ن اینکه واس پاک کردن اشکام سرمو پایین بندازم

و با شرمندگی از همکارم دسمال بگیرم...

خدایا خسته شدم بسه این همه درد

دوستت دارم تویی ک اون دور دورایی...

 

+ نوشته شده در شنبه 1391/11/07ساعت توسط عاطفه |